پست ثابت

چگونه بر دلتان شد مرا حرم نبرید؟؟؟

نمیدانم

اما بعید نیست،

خانه ی مجتبی در نداشت...

یا غریب مدینه

در روضه ها

از زخم های کربلا

تا خنده ها،

دشنام

از مردمان خام

از ازدحام گودی و از اسب های رام

از کام تشنه روی نیزه، سنگِ روی بام

از بندهای کوفه،

از پس کوچه های تنگ و نا آرام

از هر چه بدتر، روزهای سخت و شوم شام

... 

این زخم ها،

یک چیز کم دارد ...

نام حسن، خالیست

نامی که همراه خودش،

یک کوچه هم دارد

آن کوچه هم یک عمر، غم دارد

هر کوچه ای را جای گفتن نیست

از کوچه گفتن درد سر دارد

این زمزمه تا کشتن آقا اثر دارد:

"من، مادرم خوش بود

همرایش پسر دارد"

(شهادت حضرت امام مجتبی بر قلب نازنین حضرت امام عصر، تسلیت...)

چرا؟

چرا؟

چرا خرابه ... چرا

چرا گریه می کنم چرا

چرا یاد رقیه بی تابم می کند

چرا آرام نمیشوم

چرا امشب این همه روضه چرا؟

این همه گریه چرا؟

خدا یا چرا

چرا کوچه ها، شامیا، یهودیا

چرا سه ساله زیر دست و پا، چرا؟

خدا یا چرا

 

به همه ی آرزوی دنیایم رسیدم

حتی جواب این همه سوال را هم پیدا کردم

خدایا به عزت و عظمتت قسم مرا ببر ...

فقط چون:

عمو نبود

دست سنگین

عصر دست های لطیف که نبود

همه کارگر...

کشاورز...

 آهنگر...

همه قتال و

جنگ جوی خیره سر

 

خلاصه اینکه

ضرب دست های سنگــــــین و صورتی کوچک 

"از رقیه بپرس یعنی چه"

گریه ی ابن سعد

ماجرا با آن سنگ شروع شد

پیشانی شکست

خون صورت را گرفت

خواست با پیراهنش خون پیشانی اش را پاک کند

سینه اش نمایان شد

حرمله که تیر انداز لحظه های ناب بود، بیکار نماند

( نمیخواهم اینقدر روضه خوانم... خلاصه بگویم)

خم شد که تیر را از پشت بیرون کشد

حرف من همین است

اینجا که عمر ابن سعد بلند بلند بر بیچارگی حسین گریست

گفت ببینید مردم

چگونه کار حسین گره خورده، که نمیتواند تیر را از سینه اش بیرون کشد

ببینید چگونه ناچار

خم می شود تا تیر را از پشت بیرون کشد

 

____________________

الهی گریه هایم گریه باشد

نه مثل گریه های اهل کوفه

پیر مرد فقیر

اولین ضربه یک سنگ بود

سنگی که یک پیرمرد در دست داشت

پیرمردی که فقیر بود

آنقدر فقیر که توان خرید سلاح نداشت

اما، او هم جا نماند

از قافله ای که نیت قربه الی الله داشت

...

چقدر خوشحال شد این پیر مرد که توانست اولین ضربه را او با یک سنگ بر پیشانی حسین زد

...

خدا لعنت کند اینانی که نمیدانند و فکر میکنند که میدانند

و فکر می کنند که مومن اند

امان از غفلت

دروازه ساعات

"...اهل بيت را سه روز پشت دروازه شام نگه داشتند،

شهر را زيور بستند، به گونه‌اي كه چشمي نديده بود.

سپس پانصد هزار نفر از مردم شام از زن و مرد با دف و طبل و بوق و دهل از خانه‌هايشان بيرون آمدند،

در حالي كه جامه نو پوشيده بودند و خود را آراسته بودند به ديدن اسرا رفتند..."

(تاریخ طبری)

 

اسرا هنوز پشت دروازه اند

وای از روزی که این در وا شود...

صدقه

از آن حرف های تلخ

می گفت، عمدا به این خاندان غذا ندهید

آنقدر گرسنه بمانند

آنقدر گرسنه بمانند

که وقتی به شهر رسیدند

کارشان به صدقه...

حرکت

بعد از حسین، بودن چه فایده؟

زینب کبری هم اگر تکلیف نداشت در کربلا میماند...

 

من هم دل و دماغ این دنیا را ندارم

مثل رباب، مثل همسر زهیر...

لیک

ناچارم که حرکت کنم

یا رقیه

سیاه بود

سرخ بود

زرد بود

 

زن غساله می گفت:

"کار من نیست"

بیچاره زینب..

حلــــــــــــــــــــــال کنید حقیر را

گذشت سخت نیست بلکه شیرینی اش بیشتر از انتقام است

من امتحان کردم

خوب بود

شما نیز گذر کنید

آخرتم را دریابید...

ما که ارزشی نداریم گله ای هم نداریم

طلبی هم نداریم

هر روزمان را به این نیت می گذرانیم

بلکه حسابمان را صاف کنیم

کاش یک روز طلبکار میشدیم

اگر چه این سخت است

ولی خدایا تو به نیت ما نگاه کن

اگر چه دست و پایم میلغزد

و زبانم گشاده است

اما قلبی دارم

که مهجور نیست 

و فقط برای دوست می تپد

همانکه خالق منان خاطر خواه اوست

...

همه ی گره هارا وا می کند

اصلا چاره ساز همه است

من هم کارم گره می خورد ارض و سما را به نامش قسم می دهم

به نام مقدس

" ثارالله ابن ثاره"



دنیا چه سخت می گذرد بر ما، همین دو روزی را که بیشتر قصد مزاحمتش نداریم.  تا جایی که آب خوردن هم سخت ترین کار هاست وقتی برای ما، جازبه در این زمین بی معنی می شود... . آزمون هایش چه سخت تصحیح می شود. نکته نکته زیر ذره بین می برد ما را و هیچ گاه بی خیال قصور ما نمیشود. فرصت جبران هم نمیدهد. اصلا ما را با خودش مقایسه می کند. تاب قلیل ما و وسعت کثیر خود ... . این هجمه ها مرا برای مرگ می سازد. چه خوش است زندگی بدون دنیا... چه خوش است آسوده خوابیدن بی دغدغه ی فردا. آب و نان چه؟ برا که؟ ... تازه اگر روزی ات باشد... اگر لاش خور ها بگذارند... . اصلا حوصله ی تعریف ندارم... بماند در دلم. همه آنچه که همگان از من می دانند شاید درصد خیلی کمی باشد. گرفتاری هایم را باید پیش کسی بگویم که میداند و درک می کند. اما آنقدر خودش درد دارد که زبانم نمیکشد بازگو کنم. آنقدر زخم دارد که هرگاه قصد درد و دل داشتم فقط از از دردهای او گفتم. فقط از دنیای تنگ او گفتم... فقط گفتم یا دهر اف لک من خلیلی کم لک بالاشراق و الاصیلی...


پ ن : قربون مادری که چادرش کشیده میشه به زمین تا رد گناهامون پاک شه...


"صورت به دیوار که نزنم، سیلی به صورت که  میتوانم!!!"


بعدن نوشت: هر که خربازه ی حرم می خورد

پای لرز آوارگی اش هم باید بنشیند...

آدم های از ما قوی تری می خواست این راه اما ما...

خود را تنه به جمعب زدیم که دنیا دیده بودند و ما ندیه...

هر چه بودیم و هستیم حالا در این راهیم... بدون نقشه...

پشتمان هم فقط گرم شماست

دیدبان ما هم فقط شمایید

و مقصد فقط شما...





یا قمر العشیره


عمد الحدید بکربلا خسف القمر

یل حیدری که به خاک و خون شده پا به سر

نه عمود حرم ، و نه مشک و علم که به علقمه

 همه عالمی به نوای جان، زده انکسر

"ـــ ــــ ـــثاراللهـــ ــــ ـــ"

...از عالم که سیراب می شوی

تشنه ی ارباب می شوی...


دنیا گذرد حیف که من مانده ام اینجا

در فکر و خیال تو که ما را  بدوانی...

آنجا که عشق را به ذبیحی جلا دهند

نامش ز روز اول ذر کربــــــــــلا دهند

لذت بندگی ات را به بهاران ندهم

نه که چون فصل خزان است به تو روی آرم


از غیر بریدم که تو از من نبُری
یادم نرود گرمی بازار دلم

کجاست آن صاحب عزا؟

سامرا؟

یا کربلا؟

یا مدینه،

گیر و بند کوچه ها؟

کاش می شد نجفی نیمه ی شب قسمت ما

تکیه بر عرش و پر حضرت رب قسمت ما

کاش آنجا وسط عارف و شیخ و صوفی

لقب یک سگ بی اصل و نسب قسمت ما

جـــــــــــــــــــــــــانم حیـــــــــــــــــــــــــــدر

"ثارالله"




+++ : گزینه های روز میز


بی آبی، همه ی ماجرای کربلا نبود.

 اگر چه همه ی ماجرای آب، کربلا بود...

و فرات اگرچه شور نبود

 اما آبش نمک عاشقی حسین و عباس بود...

ذکر عطش الحسین...

فرض الماء...

و ادامه ی ماجرا...


"کفاره ی لمس آب این است

خوش باش که عاشقی چنین است"

_________________________________

حرف آخر:

از دنیا که سیراب میشوی

تشنه ی ارباب می شوی...



- - -: عادت به پست سفارشی نداریم اما روضه، چرا!

می رسد از راه صدای ناله های مادرم

می زند آتش به جانم روضه های مادرم

روضه های یک شب و یک کوچه و یک بی حیا

می برد دست خودش بالا برای مادرم

کودکی خود را سپر می کرد با آن قد خم

تا نبیند رد دستی روی ماه مادرم

شرح حال ماجرای کوچه با این بس بوَد

بعد از آن لحظه حسن می شد عصای مادرم

حیدری را که تمام زندگی اش فاطمه است

آرزو دارد ببیند خنده های مادرم


"ثارالله"




بگذار هر چه که خواهند بگویند، ولی

هر کسی با هر گمانی یار ما هرگز نشد

حال هر جوری که میل ات می کشد... اما بدان

هیچ کس مانند تو حتی خدا... هرگز نشد


"ثارالله"

شاید دوباره راهی کرب و بلا شود

شاید مسافر حرمی آشنا شود


شاید ز روی رحم نگاهی شود به او

آنگاه زائر شه با کبریا شود


شاید که سینه روی ضریحش چو می زند

با یک نظر تمام وجودش طلا شود


شاید به زیر قبه که امر اجابت است

امراض ذاتی و ازلی اش دوا شود


شاید تمام آنچه که از عبد کم گذاشت

با یک "حسین" کنج حریمش ادا شود


شاید به رغم میل دل خانواده اش

آنجا مسیر زندگی اش انتها شود


شاید اگر چه لایق آن عاشقی نبود

روزی رسد میان حرم جان فدا شود


شاید چون از حرم به امیر حرم رسید

یکباره حاصل همه عمرش جزا شود


شاید دوباره جمعه شبی، بزم مادری

مهمان روضه و دم و اشک و عزا شود


شاید میان جنت الاعلی کنار یار

با جمع ذاکرین حسین هم نوا شود


شاید که فرصتی به غزل های او دهند

تا فاطمه ز کرده ی او هم رضا شود...



"ثارالله"


کسی ز حال دل من چرا خبر دارد

چو یک دل است و هزاران درد سر دارد

...

همه از رحمت توست

با سلامی که خودش رحمت توست...

می نویسم که بدانند خلایق

هر چه دانیم و نویسیم و بخوانند و همه دانش هستی 

همه از رحمت توست...

هرچه بر زیر علم ها که نشستیم

هر چه در روضه ی ارباب  شکستیم

همه از رحمت توست...


+ برف زیبای امشب هم از رحمت توست. . . 


بس کن دگر، بی تو ماندن را تمام کن

برگرد و بی مقدمه من را سلام کن


اینجا بدون تو دیگر، فرقی چرا کند؟

اصلا بدون تو ماندن بر من حرام کن


زخمی شدم شکستم از بس ندیدمت

با خنده هات زخم دلم التیام کن


خسته شدم لطف دمادمت بس است

مثل قدیم لطف دلت مستدام کن


گوشه گرفته ام به خرابات و بی کسی

با یک نگاه بی کسی ام را هُمام کن


گرچه فقیر و  خسته دلم، منسی ام نکن

شخص عوام زده ام را احتشام کن


بس کن هر آنچه که عقلت گواهی ات کند

در عاشقی به قلب خودت اهتمام کن


حرفم تمام تورا به جان حرف دل

اینجا بیا به حکم غزل احترام کن


"ثارالله"

امشب تمام حرف دلم خشک شد بی صدا

ای کاش روضه هم شده بود قسمت ما

تا بگویم لُبِّ روضه های این دو ماه...

التماســــــــــــــــــــــــ دعا


همه از رحمت توست

که من امشب 

به سرای پسر بی سر تو سر زده ام

یا که بر سینه به یاد 

جگر سوخته ی یک پسر و 

سینه ی بشکسته ی مادر زده ام

رحمتت بود

رحمتت بود که بازم به حرم پر زده ام

گرچه ناچیز ولی باز خوشم

بر سر سفره ی خاندان پیمبر زده ام


رحمتت بیش که من محتاجم

هر چه خیر است کرامت کن و بنما صدقه

یاد من باش که من محتاجم


به علی محتاجم...