دنیا چه سخت می گذرد بر ما، همین دو روزی را که بیشتر قصد مزاحمتش نداریم.  تا جایی که آب خوردن هم سخت ترین کار هاست وقتی برای ما، جازبه در این زمین بی معنی می شود... . آزمون هایش چه سخت تصحیح می شود. نکته نکته زیر ذره بین می برد ما را و هیچ گاه بی خیال قصور ما نمیشود. فرصت جبران هم نمیدهد. اصلا ما را با خودش مقایسه می کند. تاب قلیل ما و وسعت کثیر خود ... . این هجمه ها مرا برای مرگ می سازد. چه خوش است زندگی بدون دنیا... چه خوش است آسوده خوابیدن بی دغدغه ی فردا. آب و نان چه؟ برا که؟ ... تازه اگر روزی ات باشد... اگر لاش خور ها بگذارند... . اصلا حوصله ی تعریف ندارم... بماند در دلم. همه آنچه که همگان از من می دانند شاید درصد خیلی کمی باشد. گرفتاری هایم را باید پیش کسی بگویم که میداند و درک می کند. اما آنقدر خودش درد دارد که زبانم نمیکشد بازگو کنم. آنقدر زخم دارد که هرگاه قصد درد و دل داشتم فقط از از دردهای او گفتم. فقط از دنیای تنگ او گفتم... فقط گفتم یا دهر اف لک من خلیلی کم لک بالاشراق و الاصیلی...


پ ن : قربون مادری که چادرش کشیده میشه به زمین تا رد گناهامون پاک شه...


"صورت به دیوار که نزنم، سیلی به صورت که  میتوانم!!!"


بعدن نوشت: هر که خربازه ی حرم می خورد

پای لرز آوارگی اش هم باید بنشیند...

آدم های از ما قوی تری می خواست این راه اما ما...

خود را تنه به جمعب زدیم که دنیا دیده بودند و ما ندیه...

هر چه بودیم و هستیم حالا در این راهیم... بدون نقشه...

پشتمان هم فقط گرم شماست

دیدبان ما هم فقط شمایید

و مقصد فقط شما...