دست سنگین

عصر دست های لطیف که نبود

همه کارگر...

کشاورز...

 آهنگر...

همه قتال و

جنگ جوی خیره سر

 

خلاصه اینکه

ضرب دست های سنگــــــین و صورتی کوچک 

"از رقیه بپرس یعنی چه"

گریه ی ابن سعد

ماجرا با آن سنگ شروع شد

پیشانی شکست

خون صورت را گرفت

خواست با پیراهنش خون پیشانی اش را پاک کند

سینه اش نمایان شد

حرمله که تیر انداز لحظه های ناب بود، بیکار نماند

( نمیخواهم اینقدر روضه خوانم... خلاصه بگویم)

خم شد که تیر را از پشت بیرون کشد

حرف من همین است

اینجا که عمر ابن سعد بلند بلند بر بیچارگی حسین گریست

گفت ببینید مردم

چگونه کار حسین گره خورده، که نمیتواند تیر را از سینه اش بیرون کشد

ببینید چگونه ناچار

خم می شود تا تیر را از پشت بیرون کشد

 

____________________

الهی گریه هایم گریه باشد

نه مثل گریه های اهل کوفه

پیر مرد فقیر

اولین ضربه یک سنگ بود

سنگی که یک پیرمرد در دست داشت

پیرمردی که فقیر بود

آنقدر فقیر که توان خرید سلاح نداشت

اما، او هم جا نماند

از قافله ای که نیت قربه الی الله داشت

...

چقدر خوشحال شد این پیر مرد که توانست اولین ضربه را او با یک سنگ بر پیشانی حسین زد

...

خدا لعنت کند اینانی که نمیدانند و فکر میکنند که میدانند

و فکر می کنند که مومن اند

امان از غفلت

دروازه ساعات

"...اهل بيت را سه روز پشت دروازه شام نگه داشتند،

شهر را زيور بستند، به گونه‌اي كه چشمي نديده بود.

سپس پانصد هزار نفر از مردم شام از زن و مرد با دف و طبل و بوق و دهل از خانه‌هايشان بيرون آمدند،

در حالي كه جامه نو پوشيده بودند و خود را آراسته بودند به ديدن اسرا رفتند..."

(تاریخ طبری)

 

اسرا هنوز پشت دروازه اند

وای از روزی که این در وا شود...

صدقه

از آن حرف های تلخ

می گفت، عمدا به این خاندان غذا ندهید

آنقدر گرسنه بمانند

آنقدر گرسنه بمانند

که وقتی به شهر رسیدند

کارشان به صدقه...

حرکت

بعد از حسین، بودن چه فایده؟

زینب کبری هم اگر تکلیف نداشت در کربلا میماند...

 

من هم دل و دماغ این دنیا را ندارم

مثل رباب، مثل همسر زهیر...

لیک

ناچارم که حرکت کنم

یا رقیه

سیاه بود

سرخ بود

زرد بود

 

زن غساله می گفت:

"کار من نیست"

بیچاره زینب..