سکوت...

سی سحر نه، که بیست-سی رمضان، رفت و مهمان ماه ها نشدیم

دست ابلیس بسته بود امّا، نقره داغ گناه ها نشدیم

آه از زشتی عمل هامان، آخ از تلخی عسل هامان

دوری راه را شنیدیم و مرد این کوره راه ها نشدیم

فیلم ها، صحنه های مسئله دار، و قنا ربّنا عذابَ النّار

شرم را ماهواره ها بردند، سر به زیر نگاه ها نشدیم؟

رو سپیدان سیاه تر از پیش، تیره ها رو سپیدتر از قبل

قلب هم رنگ این جماعت شد، حامی رو سیاه ها نشدیم

سینه لبریز شرک های خفی ست، پول و پست و مقام بت شده اند

خورد سرها به سنگ گور افسوس، بنده ی «لا إله»ها نشدیم

چاله و چاه را نفهمیدیم، راه و بیراه را نفهمیدیم

کوه را کاه را نفهمیدیم، زخمی اشتباه ها نشدیم

آسمان عاق می کند ما را، بس که کفران خلق را دیده است

بال و پرهای توبه بگشایید، تا زمین گیر «آه» ها نشدیم


بازم هیس!!!

“اللّه اکبر, اللّه اکبر, لا اله الا اللّه واللّه اکبر, اللّه اکبر وللّه الحمد,...

خدایا

 اى اهل بزرگى و عظمت و اى شایسته بخشش و قدرت و سلطنت و اى شایسته عفو

و رحمت و اى شایسته تقوى و آمرزش از تو خواهم به حق این روزى که

قرارش دادى براى مسلمانان عید و براى محمد صلى الله علیه و آله ذخیره و شرف و کرامت

و فزونى مقام که درود فرستى بر محمد و آل محمد و درآورى مرا در هر خیرى که

درآوردى در آن خیر محمد و آل محمد را و برونم آرى از هر بدى و شرى که برون آوردى

از آن محمد و آل محمد را - که درودهاى تو بر او و بر ایشان باد - خدایا از تو خواهم

بهترین چیزى را که درخواست کردند از تو بندگان شایسته ات و پناه برم به تو از آنچه پناه بردند از آن بندگان شایسته ا




عید فطر آمد و ماه رمضان گشت تمام

بـر شمـا همسفـران سفـر روزه سلام

روزه هاتان همه در پبش خـداونـد قبول

روزگار خـوشتـان مظهـر تـوفیـق مـدام

عـزت و همتتـان شـاهـد تـاییـد  و ظفـر

عیـدتـان خرٌم  و شیرینیتان بـاد بـه کام


+++دوستان افطاری امشب منزل ما دعوتید... آدرس اصفهان . پلاک  2

خدا حافظی با یک ماه زندگی ...

خدا حافظ ایام الله   خدا حافظ شهر الله

خدا حافظ ما شب قدر . ماه ضیافت الهی . ماه خدا ماه علی . ماه حسین.. ماه عشق..

ماهی که شیطان در پشتش گمراه و هر چه هست فاصله بنده تا گناه و هر چه نمایان تر از همیشه خدا

بی پرده ... سخت گذشت .. تشنگی امان برید ولی حاصلش  عید  شد ... حالا شیرینی اش احساس می شود. بیشتر از قبل...

همیشه وقتی به پایان راه میرسم یادم می آید کاش بهتر شروع می کردم . کاش همه ی این ماه برایم عید بود ...

به امید محرم به خدا میسپارمت...

 

... یادم باشد تازه شرع شد . رمضان  ماه تمرین بود و خودسازی... ازینجا شروع میشود پایان گناه...

 

...الهی..

و الهی تو تویی و من هم من ... تو خدایی و من بنده ... تو به مغفرت سزاواری و من به گناه آکنده...

 


یا قدیم الاحسان بحق الحسسین

آیت الله شیخ حسنعلی اصفهانی نخودکی رحمه الله از علمای ربّانی و صاحب کراماتي بود که ارادت ويژه اي به خاندان رسالت و حضرت سيدالشهدا عليه السلام داشت. این عارف وارسته هر سال دهه محرم در منزل خود مجلس روضه برپا می داشت و بسیار گریه می کرد و یاد مصائب امام حسین عليه السلام برایش جگرسوز بود.

نقل کرده اند وقتی ايشان از دنیا رفت، یکی از بزرگان او را در عالم خواب دید و احوالش را جويا شد. پاسخ داد: وقتی مرا در قبر نهادند دو فرشته نکیر و منکر برای سوال و جواب آمدند. از توحید و نبوت سوال کردند، جواب دادم تا این که از امامان پرسیدند: نام امیر مومنان عليه السلام را به زبان آوردم که امام اول من است، سپس از امام حسن عليه السلام نام بردم؛ ولی وقتی که نام امام حسین عليه السلام را به عنوان امام سومم به زبان آوردم بی اختیار گریه کردم، آن دو فرشته نیز منقلب شده و گريستند.

سپس به یکدیگر گفتند: آزادش کنیم کار این آقا با امام حسین عليه السلام است دیگر نیازی به سوال نیست. مرا آزاد نمودند و رفتند و اینک می بینی که شاد و خرسندم و در جایگاه خوبی هستم.

*****

گرفته مه همه ی جاده را ـ مشخص نیست
که صاف می شود آیا هوا ؟ـ مشخص نیست

چطور باید از این راه مه گرفته گذشت
از این مسیر که یک ردّ پا مشخص نیست

و من چقدر در این مه به گریه محتاجم
نمی شود که ببارم... چرا؟ مشخص نیست

چه حسّ خوبِ غریبی ؛ به جستجوی خودت
شبانه راه بیفتی ... کجا؟ مشخص نیست

و تا همیشه از این شهر مرده کوچ کنی
و دورِ دور شوی ... دور... تا ... مشخص نیست

درست می روی آیا ؟ و یا ... نمی دانی
صحیح می رسی آیا ؟ و یا ... مشخص نیست

... کسی شبیه نسیم از کنار من رد شد
غریبه بود ؟ وَ یا آشنا ؟ مشخص نیست

صدای روشن او از ورای مه پیداست:
نگاه کن به افق! راه نامشخص نیست
...
تو پشت ابری و این قدر تابشت زیباست
هنوز آن طرف ابر ها مشخص نیست....

قدس

 به حق آيه ي شريفه ي  ان هذه أمتکم أمة واحدة و أنا ربکم فاعبدون 

 روز قدس مي آيم...

و مي كوشم تا از اهل كوفه فاصله بگيرم و...

و بيشتر از هميشه و لعن الله شمرا...

***

۹۰ روز از قدس  تا مـــــــــــــــــــــــــــــ حـــــــــــــــــــــــــــــــــ رم

ارباب دیگر برای من :

زین شاخه به آن شاخه پریدن ممنوع!

در ذهن به جز تو آفریدن ممنوع!

غیراز تو ورود دیگران در قلبم!

عمراً , ابداً ,  هیچ

 اکیداً ممنوع!

***

 زمان آمدنش , گرچه دير مي آيد...    زمان آمدنش گر چه دير  , مي آيد...

و آخر این قصه اینست ...تو می آیی... شهیدان هم  می آیند... و آوینی " فتح نهایی" را روایت می کند.............

...و اما من کجا ی قصه ام 

 

ادامه مطلب رمز دار...

 

+ خدايا. از قدر هزار هزار خود برايم يك يا حسين از عمق مرام و مسلك نوكري به تحيت شب قدر به فرشتگان ثبت خود بسپار تا به غبطه اش بلرزند و مادرم خشنود...

ادامه نوشته

آهـــــــ بــابــا آهـــــــ

سالها بود که میگذشتـــــــــــــ ...

از پی هم با غربت و آهــــــــــ... و انتظار

روزها چاه حفر می کرد و شب ها درد و دل با آن ...

گاه بین نخل ها . گاه کنار یک چاه .سیحه میکشید آهـــــــــ زهـــــــــــــرا آهـــــــــ ...

و در انتظار یک دمـــــــــ...

و

زمانش رسید . کوله بارش را بست. از دنیا که چه می توان گفت از یتیمانش هم دل کشیـــــــــــــــــــــد

دلشوره ای با خود نداشتــــــــ  یک نفر او را می خوانــــــــــــد

آرام گام برمی داشت...

 و

دلشوره های زینب باز سر گرفت... 

بی قراری اش قرار زینب را بـــرد.

مدام زیر لب آیه ی  استرجاع می خواند...

زینب که شنید تب کرد...

امشب را با ما بمان...

کاش زهرا بود تا باز حائلی می شد...

و

نماز و قرآنی و مناجاتی که داشت و ...

میرفت تا حسابش را با دنیا صاف کند...

مثل همیشه تنها. از کوچه ها گذر کرد ... و از خاطراتش...

خود اذان گفت ... اذان آخر...

به نماز ایستاد ... و رکوع ... و سجده ...

و تمام آرزوهایش در یک ضرب خلاصه شد .

 و ضربی که مرهم زخم های دلش بود ... 

 و... .و ضربی که صدایش فزت و رب الکعبه بود...

و اما ضربی که فرق عالم را شکست...

و ضربی که دنیا را یتیم کرد... و یتیمان را چشم در راه...

و... وتهدمت والله ارکان الهدی

آهـــــــ بــا بــا آهــــــــــــ

و

دیگر مهمانداری زینب تمام می شد و حال باز پرستاریش...

و باز بی قراری کنار یک بستر . مثل آن روزها...  و اشکی که  در چشمانش حلقه زده .

 و زینب صبرش صبر بود... و ام المصائب

 ...

 جان عالم به فدایت یا علی ... تو و یک ضرب خورده و هزاران ضرب شنیده...

 

السلام علی الحسین ... العطشان

عطش

آیت الله اراکی فرمود:
شبی خواب امیرکبیر را دیدم، جایگاهی متفاوت و رفیع داشت .
پرسیدم چون شهیدی و مظلوم کشته شدی این مرتبت نصیبت گردید؟
با لبخند گفت خیر.
سؤال کردم چون چندین فرقه ضاله را نابود کردی؟
گفت: نه
با تعجب پرسیدم پس راز این مقام چیست؟
جواب داد: هدیه مولایم حسین است!
گفتم چطور؟
با اشک گفت:
 آنگاه که رگ دو دستم را در حمام فین کاشان زدند؛چون خون از بدنم می رفت  تشنگی بر من غلبه کرد سر چرخاندم تا بگویم قدری آبم دهید؛ناگهان به خود گفتم میرزا تقی خان ! ۲ تا رگ بریدند این همه تشنگی! پس چه کشید پسر فاطمه؟ او که از سر تا به پایش زخم شمشیر و نیزه و تیر بود! از عطش حسین حیا کردم، لب به آب خواستن باز نکردم و اشک در دیدگانم جمع شد.
آن لحظه که صورتم بر خاک گذاشتند امام حسین آمد و گفت:
به یاد تشنگی ما ادب کردی و اشک ریختی؛ آب ننوشیدی این هدیه ما در برزخ، باشد تا در قیامت جبران کنیم.
 
منبع: کتاب آخرین گفتارها
با تشکر از دوست عزیز برادر ساردو

 

نميدانم  وقتي وقت  نوشتن ميشود دست و دلم ميلرزد . زبانم ميگيرد . شايد نبايد هر چيز را به زبان كشيد يا نوشت...

اما دلتنگي كه پنهان كردن ندارد... مگر دلتنگي جار زدنش جرم است؟ آقا دلم برايتان گرفته است

همين... مي خواهم برگردم سويتان اما گناه مرا هر روز از شما دورتر  مي كند...

خلاصه كلام اينكه بايد توبه كنم سمت شما اما...

اين هم بماند...

جمعه ي دلگيريست

مانند همان روز

جمعه هايي قبل تر

 زير قبه يتان

صورتم روي ضريح

چشم من تر

پنجه ام بود دخيل حرمت

و دعا مي خواندم 

 به اميد كرمت

يك زيارت طلبم...

 

 *** شاید این بهانه ای باشد که صدایم را شنیده ای ارباب...

چیزی به افطار نمونده و همش منتظرم یکی تماس بگیره یا اس ام اس بده و مشغول شم و بیخیال شکم... كه... رسيد...

" السلام عليك يا علي ابن موسي الرضا (ع) نماز عيد فطر در حرم امام رضا(ع) حركت :...... "

ديشب كه با مادرم حرف مي زدم صحبت از يك سفر شد ... سفر من به مشهد ... اونم همين ماه رمضون... اگه بشه چي مي شه...

شايد به بهونه ي همين پست  و اينكه هر كي كربلا ميره از حرم رضا(ع) ميره...

و شعري كه اين روزا بيشتر زمزمه ي كردم...

 

حتما قرار شاه و گدا هست يادتان ***  آن روز كه دل زده ام من به نامتان

مشهد حرم روبروي باب الجوادتان   ***   آقا دلم عجيب گرفته برايتان

حرم

لبریز آه و ندبه و غم گریه می كنم  *** دلتنگم و به یاد حرم گریه می كنم

یادش بخیر سینه زدن در طواف عشق *** یادش بخیر كنج حرم اعتكاف عشق

...

این روزا خیلی حرف از کربلاست... حسین و تشنگی  ...  

باز خاطراتم و مرور می کنم با این شعر...

 

ادامه مطلب را دريابيد... ) شعر (

 

داخل پرانتز ... روز عاشورا به شب نرسیده است
و همه ی عالم یک روز است و آن یک روز عاشوراست
کربلا حادثه ایست به دقیقه ی آکنون
پس باید دو جناح حق و باطل را یارانی باشد
یکی را سلام ودیگری را لعن...

ادامه نوشته

حرمی که واسه شیعه ها یه خونه ی مادر زادی ِ  ***   حرم امام عسگری   حرم امام هادی ِ

چقد اون خونه صفا داشت... خونه خودمون... خونه خودتون .... خونه آقامون... چقد عظمت تو غربتش بود... چقد ضریح دلگیری... چقد دوست داشتم اونجا بمونم ... چقد به کاکام مجتبی حسودیم شد که قراره چهل روز زیر سایه حرم نفس بکشه... چقد شب راحت خوابیدیم تو حیاط صحن...

و صبحی که بیدار شدم و دیدم ...

 بچه ها ... اشک ... موژه ... فرش حرم ... غبار روبی ...

 و من غبار دلم و سنگین تر دیدم و جامعه ات را نگاه کردم...

یادتان هست نوشتم که دعا می خواندم  ***  داشتم کنج حرم جامعه را می خواندم

از کلامت چه بگویم که چه با جانم کرد *** محکمات کلمات تو مسلمانم کرد...

نمیدانم چه بگویم ... دیگر بلد نیستم. بیش ازین حرف بزنم ...اما  در جامعه  چه فرمودین که شهادتین و صد تکبیر را شرط خواندنش نمودین تا مبادا ... ... ... 

پس چیز هاییست که ما نمیدانیم...

 

در نجف سینه بیقرار از عشق... گفت لا یمکن الفرار از عشق...

 

دو شب و که خواب موندیم . بذار شب آخری تلافی کنیم. البته صبح بعد اذون قراره حرکت به سمت کربلاست... پس چن ساعتی بخوابیم بد نیس... خیلی هم خسته ایم و خلاصه خواب شب آخر ...

همینطور هی برنامه خواب میچیدیم تا رسیدیم اتاقمون...

چشممون روشن . اتاقمون برنامه حنابندونه... چقد آدم؟.. چقد پا ؟.. چقد حنا؟..

یکمشم سهم پاهای ما شد ... با همون حنا رو بازوهام نوشتم کلب الحیدر

بعد رفتم حرم حیدر

*****

از کنارش جدا نمیشدم

محاصنش حدودا دو وجب می شد خواست موهای سرشو مرتب کنه فهمیدم  از چار پن وجب هم گذشته...

قد رشید . چارشونه . خیلی هم مرتب و با وقار...

نشست روبرو ضریح...

فقط نگاه میکرد... انگار نگاهاش تمومی نداشت...

دقیقا دو سه ساعت بعدشم اومدم  همون حالت همش نگاه میکرد... نگاه... مبهوت می نمود به بالاسرش نگاه...

*****

حس و حال هیچی غیر از یه جامعه خالی کنج حرم نبود...

گفتم برم زیر ایوان طلا فقط بخوابم... خواب...

چن قدم اون طرف تر بچه ها وداع داشتن : خدا حافظ نجف... سلام ای کربلا ...

که من اصن خوش نداشتم خداحافظی رو . وقتی از حرم بر می گشتم 

وقتی از درب خارج می شدم... وقتی چار دست و پا پیشونیمو رو خاک گذاشتم ...

وقتی نگاه به بازوم کردم ... وقتی کلب الحیدر رو صدا زدم ... گفتم سگ همیشه جلد صاحب می مونه

*****

خواست کفن بخره...

کلی هم سفارش شده بود... مصمم  ِ مصمم

اینقد براش اینو خوندم تا آخرش پشیمون شد...

در حیرتم چگونه خجالت نمی کشد*** هر کس برای خود کفن از کربلا خرید

جالبش اینه هی این شعرو تعمیم میدادم... کفن . جامه . چفیه . پیرهن . دشتاش...

***** 

یادم نمیره اون چن باری که مجبور شدم با یه زن عرب حرف بزنم ... هی سوتی میدادم  صداشون میکردم سیدی  بعد اااا  حاج خانوم!!!    وا اما   نه   یا اما..    آخش... یا اما... ( خوب آدم یهویی هل میشه دیگه )

*****

هه ... اوضایی داشتیم با زبان عربی سلمان...

قواعد زبان عربی سلمان:  لهجه مخلوطی از یزدی و عربی + ادای جمله با کلمات منقطع + اما کلمات همان فارسی ...

 مثال: یا سیدی .        کولر      خراب .     هوا       حرارت

*****

 شده شب جمعه  تا صبح تو حرم بشینی . تا هوا کم کم روشن شه

به انتظار عطر بوی سیب؟؟؟

با قلب سیاه... سیاه... اصن الان فکرشو میکنم خندم میگیره ولیکن خوب دیوونه بودیم

نمی فهمیدیم کجای کاریم...

 

ادامه نوشته

یادت هست؟

آری . سرزمین عجایب من آنجا بود .

یادت هست؟

و  مادر بزرگ پیر تا پسرکی که شاید راه رفتنش را هم تازه در آن مسیر یاد می گرفت را .

و  دسته دسته پابرهنه ها را یادت هست؟ تاول یادت هست؟ غبار ؟ گرما ؟  تشنگی؟

و  آن همه نام های زیبایی که بر دیوار موکب هاشان بود ... .

و   آن مردی که دست از دستمان نمی کشید تا قدری هم که شده ازمان پذیرایی کند ...

آن همه اصرار ها که همه ی آنها  فقط و فقط " برای زوار بود ".  زوار حسین ...

و آن دم را هیچ گاه از یاد نمی برم:

پا برهنه ها    میریم کرب و بلا

دیدن حســـــین      شاه کربلا

 

 و  ارباب قتیل العبرات است آّهـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ...

 

پاره هایی از یه دفتر...

 

*****

امين مداح بود و باباشم سخنران. نشسته بودن كنار ايوان طلا تو حال معنوي خودشون  . منم نشستم كنارشون خوندم براشون...

سگ كوي تو شرف بر همه شيران دارد  /  سگ از اين دست بسي خطه ي ايران دارد

امين كه روحش شاد شد ولي باباش دنبالم كرد...

*****

دم درب مسجد كوفه...

گفتم علي دم و بگير اومد... گفت سينه نه ، جشنه . زدم كف و گفتم علي علي علي علي ...

 دو تا ، بيست تا وو كم كم دويستا شديم . مي خونديمو ميزدن ... چه جشني شد شب ميلاد حضرت علي اكبر

 *****

راه افتادیم . بسم الله ... تا آخرش با حسین بودیم . از بقیه جدا شدیم . بچه های شیراز بودیم . اما تلفاتمون زیاد بود . موندیم چن تا که  قرارمون این بود : نماز صبح . حرم عباس . کنج باب الحسین...

*****

 یه چمدون ( شایدم سنگین ) رو سرش ُ با یه دست بچشو نگه میداشت یا دست دیگش چایی. چایی که تموم شد انگار نه انگار...  . و مثل مادری که بچشو گم کرده بود میرفت سمت ...

*****

خدایا فرمودی یک قدم سمت من بیای من خدا  ده قدم سمتت نزدیک میشم...

اینجا جاشه...

*****

منو علی اکبر واستادیم . تا علی و علی و صادق  هم برسن بهمون. کیوونم که مثل همیشه  اول از همه می بود . همونایی بودیم که قرارمون این بود : نماز صبح . حرم عباس . کنج باب الحسین...

خوب خسته ایم . بخابیم ۲ ساغت که با انرژی ادامه بدیم ...

تو بیابون خوابیدیم .

شب بود . تاریک . سکوت . همه خواب ... همه چی خوب بود . ولی چن تا سگ که پارس میکردن و یهو به یه سمت حمله می کردن . تو دل خواب امونمون و بریده بود ...

با همون حال ناخوشش می گفت:  ( به سگا می گفت ) ساکت شین . تا پا نشدم  نشونتون ندادم به کی می گن سگ...

*****

ده تا پونزده تا بيستا يهو زياد شديم . عرب و عجم قاطي . تا كردن با اونا هم خيلي سخت بود . فقط شعر جواب مي داد. ما هم شروع كرديم خونديم و اونا هم سينه زدن. ايام جشن هم بود يكي نميفهميد چي ميخونيم كف ميزد . گفتيم عربي بخونيم شايد فهميد  سينه زد . شروع كرديم ... ديديم همه خنديدن . بله اشتباه تلفظ ميكرديم...   بازم  آبرو داري ميكردن خوب جواب ميدادن.

*****

تنها شده بودم

رو به آسمون  اینو زمزمه میکردم ... نگاش به سمت آسمون ستاره هارو می شمرد...

و اعتراف اینکه: خسته ام ولی زخمي نه . پياده آمدم ولي عريان نه . گرم بود ولي تشنگي و گرسنگي نه . راه دراز بود اما خار نه . عشق مرا مي كشيد غل و زنجير و تازيانه نه .همسفر زياد ولي نيزه نه...

 *****

تو بریم و نریم مونده بودیم . هی بریم . دیگه نریم . باشه صبح بریم.  دو ساعت قبل اذون بریم. نیم ساعت بیشتر نمونده بریم . پس چرا موندین شما . ای بابا لا اقل یه چی بخوریم بعد بریم. اصلن یه چی بخونیم بریم . بریم نه نمیشه بــــــــریــــــــــم  یــــــــــــــــــــــــــا ...

یــــــــــــــــــــا الله

 السلام علیک یا ساقی       ***  من علیک سلام می خواهم

آره  

 گنبدش طلایی رنگ بود ...

دیگه کسی جرات نکرد با بغل دستیش حرف بزنه...

ازون لشگر فقط شش تا مون به شش گوشه رسیدیم...

*****

گفت حس زیارت نیست . گفتم خستگیش که هست... شاید هیچ وقت با این خستگی اینجا نرسی

زانو شکست؟ سینه که هست...

رو کردم گفتم آقا خداییش ... امر فرمودین خسته بیاین زیارت ... داغون اومدیم ... حالا  واقعا بايد زيارت هم بخونيم؟؟؟

*****

گفت نیمه شعبانه بس کن یک امشب عزا رو

گفتم حسین جنس غمش فرق میکند...

*****

گفت بهتره بریم تو حرم ...  گفتم سگ را چه به حرم

*****

یاد کاکام علی اکبر... فقط ما دو تا مونده بودیم که هنوز رامون نداده بودند تو حرم...

نمیدونم محسن از کجا فهمید که ما دورگردیم ُ شروع کرد حدیث خوندن که امشب و از دست ندین و ... خلاصه هدایتمون کرد...

منو کاکام موندیم کنار در و قشنگ یه ساعت به چشمامون التماس کردیم که شب جمعه ای یه قطره آبرو داری کنین...

این البکاء...

*****

رفتم اتاقشون ... سوز دست و سینه هاشون مِی ِ قبل زیارت بود.

خوندم: سینه می زنـــــــــــــــــمــ تا سیـــــــنه هام بشه کبود...

*****

حاجی همه رو به فکر وادار کرده بود... چن تا سوال از دل مقاتل... که خوب نیس بگم چی بود

منم ادامه دادم... راستی حاجی تو جواب بده ... که چرا آب و رباب با هم هم قافیه اند

این بار دیگه حاجی موند که چی جواب بده

*****

گفتم حاجی برام یه بیت بخون سر ظهری مست شیم.رو به گنبد کردو خوند...

در بین کهفیان به سگی هم محل بده/ این دل حسین حسین نکند هار میشود

*****

جامون خالي ... ميدونم خدايا جنبه نداشتيم نشونمون ندادي ... ولي بچه ها تعريف كردن.

...قلاده به گردن هارو با دست و پاي زنجير شده تو حرم  ارباب... .

ده متري مي دوييد با سر مي خورد به ستون  كف العباس و با صورت خوني ميخورد زمين.

بچه ها "ع" رو هم تو حال خودش گرفتار ديدن.

***** 

اصلا حسین جنس غمش فرق میکند

این راه عشق پیچ و خمش فرق میکند

اینجا گدا همیشه طلب کار میشود

ابنجا که آمدی کرمش فرق میکند

صدمرده زنده میشود از ذکر یا حسین

عیسی ی خانواده دمش فرق میکند

تنها نه اینکه جنس غمش،جنس ماتمش

حتی سیاهی علمش فرق میکند

با پای نیزه روی زمین راه میرود

خورشید کاروان قدمش فرق میکند

من از حسین و منی پیغمبر خدا

فهمیده ام حسین همه اش فرق میکند

 

ادامه مطلب باشه برا بعد... یه قسمتایی از یه دفتر ...

 

نوشته نه نظم داره نه سرو ته .  ارزش خوندن اگه داره به خاطر چن باريه كه اسم ارباب اومد... .

 

مادر برای شما ...

به خدا در هوس دیدن شش گوشه دلم تاب ندارد

نگهم خواب ندارد.

 قلمم گوشه ی دفتر غزل ناب ندارد

شب من روزن مهتاب ندارد

همه گویند به انگشت اشاره مگر این عاشق بیچاره ی دلداده ی دل سوخته ارباب ندارد...