بی مقدمه...
تو اتوبوس تهران مهران دورم را مداح گرفته بود و منم با ذاكر... آنها برا خويش مي خواندن و منم گاه گداري دو بيتي حواله مي كردم.
چن باری که اتوبوس مکث کرد آخرش فهمیدیم که اتوبوس هم مریض شده. ناچار سوار مینی بوس شدیم . چهل و پنج نفر با دو تا مینی بوس و ... منی که صندلی گیرم نیومد و گرمای آن چنانی و عشق و عشق و عشق
و خلاصه رسیدیم پل مهران و آخر اون مانیفست ها داشت کار دستم میداد. من که اسمم تو این گروه نبود وقتی بازرس خواست حضور غیاب کنه چه باید میکردم ...؟؟؟ یکی گفت چنتا غایبند جا اونا دست بلند کن... گفتم از کجا بدونم کی غایبه؟ گفت هنسفری بزار تو گوشت که نمیشنوی . هر موقع اشاره دادم فقط دست بلند کن . ممنون سایر بچه ها شدیم که با همکاریشون نذاشتن ما دروغ بگیم و خلاصه از ماشین پیادمون کردو ما هم ترس به دلمون را ندادیم و آخرش با چن تا تماس راضی شد .
رسیدیم مرز و ...دیدیم بله ... دوستان شیرازی جمع اند و ما حسابی شرمنده شدیم که چن ساعتي ،منتظر سگ آستان شدن... ليك معلوم شد ازحمله ي بوسههایشان كه ز خوشحالي نظرم بي امان شدن... .
راهي نجف بوديم بي مستانه آقا كه راه نميدهد .با ذكر يا علي ، دل مجنون را گرفتار كرديم رفتيم...
به اولين موكب سفر رسيديم و من كه گريه امانم نداد روزم شام و روضه ام شام شد...
حرم پیدا شد و سه نقطه ...
به فندق كه رسيديم با بلبل و اصحابش آشنا شديم و بادوستان هم غذا و بعد راهي حرم امن خدا ... ديگر نفهميديم چه شديم با كه بوديم آداب چيست.رو كردم آسمان و خواندم كه خدايا خودمانیم، آنان كه علي خداي دانند كفرش به كنار عجب خدايي دارند... بیرون درب حیاط نشستم و با سر بر زمین داخل شدم و مست...
يا امير المومنين و سه نقطه و این بیت
کتاب وصف تو آب بحر کافی نیست / که تر کنم سر انگشت و صفحه بشمارم
...این بود روز اول
یا ثارالله..