اما بعید نیست،
خانه ی مجتبی در نداشت...
در روضه ها
از زخم های کربلا
تا خنده ها،
دشنام
از مردمان خام
از ازدحام گودی و از اسب های رام
از کام تشنه روی نیزه، سنگِ روی بام
از بندهای کوفه،
از پس کوچه های تنگ و نا آرام
از هر چه بدتر، روزهای سخت و شوم شام
...
این زخم ها،
یک چیز کم دارد ...
نام حسن، خالیست
نامی که همراه خودش،
یک کوچه هم دارد
آن کوچه هم یک عمر، غم دارد
هر کوچه ای را جای گفتن نیست
از کوچه گفتن درد سر دارد
این زمزمه تا کشتن آقا اثر دارد:
"من، مادرم خوش بود
همرایش پسر دارد"
(شهادت حضرت امام مجتبی بر قلب نازنین حضرت امام عصر، تسلیت...)
چرا؟
چرا خرابه ... چرا
چرا گریه می کنم چرا
چرا یاد رقیه بی تابم می کند
چرا آرام نمیشوم
چرا امشب این همه روضه چرا؟
این همه گریه چرا؟
خدا یا چرا
چرا کوچه ها، شامیا، یهودیا
چرا سه ساله زیر دست و پا، چرا؟
خدا یا چرا
به همه ی آرزوی دنیایم رسیدم
حتی جواب این همه سوال را هم پیدا کردم
خدایا به عزت و عظمتت قسم مرا ببر ...
فقط چون:
عمو نبود