شرهانی ...
هفته ها رو که زیرو کردیم فهمیدیم کی باید بریم... مصادف شده بود با لیله الرغائب...
خلاصه حرکت بعد از هیئت غریب مدینه ... شب ولادت امام باقر ... و روضه های کل محسن . و این هم بماند...
اولش زیاد بودیم ولی یکی یکی به هر دلیلی انصراف دادن... تا شدیم پونزده تا با یه اتوبوس و یه جاده خاکی...
تا حرکت ، خاطره زیاد بود... ولی بماند...
به شهر شوش رسیدیم و آرزوی دیدن کاروان نود و شش شهید هم مستجاب شد... و این هم بماند...
پرچم هاش پیدا شد . دیگه پیاده شدیم ... پا برهنه... تجربه ی گرمای خرداد ، داد ما رو هم به باد داد...
به یادمانش رسیدیم اصلا یه طوری شدیم ... (!!!) عجب شهیدی ... حتما خیلی مادری بود ... تنها و غریب ... و روضه ی کل محسن. و این هم بماند...
به علت برنامه هایی که تو ذهنمون بود بعد ناهار ، خوابیدیم و قبل اذون مغرب تو معراج شهدایی که هزاران شهید ، درونش شکلات پیچ شده بودن جمع شدیم و زیارت وارث و روضه های محسن و این هم بماند...
ساعت دو بامداد بود که بیدار باش داشتیم... به هر زحمتی بود ... البته کسی جرات مقابله با خواب سلمان ، آشپزمون و نداشت...
خلاصه ... شب شهادت امام هادی چه لیله الرغائبی می شه کنار یه شهید گمنام تنها تو شرهانی گرفت؟!!!
همون که نمیشه حسش کرد...
و روضه های کل محسن و آرزو های شش گوش و این هم بماند...
دوباره خواب و ...
صبح حرکت به سمت کانال ... و روایت جناب سرهنگ و روضه های کل محسن ...
برگشتیم و نشستیم رو به سمت کربلا ...تو گرمایی که تا به حال تجربه ی هیچ یکمون نبود... کربلا آرزو می کردیم... و این هم بماند...
بعد ناهار داشتم با دفترچه های محسن ور می رفتم و می خوندم که صدای محسن کم کم زیاد شد و حسابی سرخ شدیم ! ... و روضه های کل محسن و ...
و من اصولا وداع دوست ندارم... پس ازش حرفی نمیزنم ... و این هم بماند...
این بود داستان سومین سفر من به شرهانی
خرداد 91 - شرهانی
خودم خیلی با این سفر نامه ی کوچولویی که بعد از سفر نوشته بودم حال می کنم... که حالا تصمیم گرفتم تو سنگرم سیوش کنم .
چن تا عکس هم تو ادامه مطلب هست که فعلا رمز داره... البته عکاسش من نبودم...
یا ثارالله..