شب جمعه شد و ...

گفتم آقا بهونه دست گدات بدی همین میشه... عادت می کنه... 

خودت حسین حسین یادم دادی... خودت دستم و گرفتی تو مجلسات رام دادی... 

از اونجا دیوونه ی حرمت شدم  که تو مجلس اینقد حرم ، حسین، حرم، حسین شنیدم ، شبش خواب حرم دیدم...

 شبا که خواب حرم می دیدم کار خودت بود... اما از خواب که بلند می شدم به خودم می گفتم من کجا حرم حسین کجا ...

 اما انگار عشق بازی با تو دو طرفست... نشون دادی آقا با هر بی سرو پا هم دوست می شی... 

 منت گذاشتی . حسابم کردی به حریمت رام دادی...

 هر چی فک کردم جواب این سوال برام روشن نشد، من کجا و شب جمعه حرم حسین کجا؟

 یعنی الان من اینقده به آقام نزدیک شدم که...

" اینطور بگم ، راوی میگفت ایجا که می بینی اربابت حسین... اینجا بدن عباس ... کف العباس رفتم گفتن این سمت دست راست و اون دست چپ ... این مسیرو که می بینی حسین برا علی اکبرش به زانو افتاد ... اینجا هم خیمه گاست ... این خیمه ی عباس و اونم خیمه ی زین العابدینه ...  اینجا حسین شب عاشورا با اصحابش دردو دل کرد ... پشت خیمه ها بدن اصغر رو از خاک ... اون تپه همون جاس که بی بی زینب رو به سمت مدینه فرمود... راوی می گفت اون دور دورا همش پر از خار بود... خار مغیلان ... 

و اون سمت هم تا چشم  میدید پر از نیزه های کوفی بود... "

...

ولی شبا دلم می گیره نگاه به عکس حرم میندازم آرروم میشم ...  راستی امشب حرم چه خبره!!! 


خودمونی بگم آقا... مگه من دلم سیاه نیست؟ مگه من با گناهام عذابت نمی دم؟ مگه من باعث شرمندگیت پیش مادر نمیشم؟ پس چرا رهام نمیکنی؟؟؟؟؟؟؟

قلادمو باز کن تا بیش ازین بی حرمتی نکنم به ساحتت... ولی زنجیر رو نگه دار ... دنبال راه برگشتم...


_ _ _ یکم گله دارم ...

دوست عزیزم... تو برو دعا کمیل...التماس دعا . ولی من بخام با حسینم مناجات کنم، به نظرت خیلی گناه بزرگی می کنم؟ آخه چقدر سطحی نگری... اه... حسین شده ماه دهه اول محرم ... ما بقیش سیاهیه افراطیه زندگیه... نماز اول وقتتم ترک نمیشه... خاک به دهنم که مجبور شدم... اصن بماند بقیه اش...

___________________________________________________________

+++ یه ساله ازون ماجرا میگذره... هر شب داستانی داره دل تنگ ما ... ( یا حسین خودت مدیریت کن... نذار کسی دیگه بیاد... اگه به سازت خورد ، حرفی نیست. بسم الله... ) میگیم بی خیال... ولی  یه یا حسین که میگم ، یاد این بیت می افتم.: از نوع ویژگی دعا زیر قبه اش/ معلوم می شود حرمش فرق می کند... اوضاع عوض میشه...


چقدر نا مرتب شده نوشته ها...
دنیا همینه...

زندگیم بعد تو نامرتبه
بی سرو سامون...

یا علی

به بهانه ی کربلا

این پست تایید نشده پاک شد...


اما...

+ ... تا رسیدم روبروی شش گوشه دیدم تازه دارن درب پایین پا رو باز می کنن . یکم مات موندم و بعد اولین هایی بودم وارد شدم  و با دستای باز رسیدم به ضریح و عشق بازی کردم و اونجا قشنگ ترین لحظه های عمرم رقم خورد...


+ اما خاطره ای که دوباره  آرزوســــــــــــــت و کربلایی که دوباره پیش روســــــــــــــــــت...


+ از حالا تا اربعین هر کی میگه کجا میری ؟ میگیم کربلا ، کربلا ، کربلا


_____________________

 عجیب دل گرفته ای داریم ...

خراب تر از همیشه ... روز به روز بدتر ... داغون ... لِهِ لِه ... هر چه ذهنت میاد... پُکیده...

از یه لحظه تنهایی هم رنج می برم حتی اینجا که با پنج تا گمنام نشستم ، انگاری عجیب گم شدم  و غریبی من تو غربت اینا گم شد ... خوش به حالشون... چه روضه خونی دارن...

دل من هم روضه خون می خواد...

با اینکه نسیم دهه ی کرامت میاد ...

کاش هر کی این پست و می خونه  یه دو بیتی روضه هدیه کنه...


بعداً نوشت: ممنون از روضه هایتان!!!

حرف آخر این پست : عاقبت بین روضه می میرم... جامه ی نوکری شود کفنم

یا کریم کریم می باشم ... من حسینی ز دولت حسنم

... / ان شاءالله از هفته ی آینده هیئت غریب مدینه راه می افته ... / 

نخسا در شرهانی


گوشه ای از دستاورد های نخسائیون در اولین فتح شرهانی

شعار آنروز ما : تفحص مهمات= فتح الباب شهادت!!!



... : هر چه قدر هم پا را کج بگذاری در میدان مین به شهادت نمی رسی. دل را باید صاف بگذاری تا شهادت به تو برسد...


حکایت دوئی حمید

اگر با احوالات نخسا آشنایی ندارید، شاید چیزی از این پست نصیبتان نشود... ( این پست برای آنهایی است که دنبال نخسائیسم هستند)


اندر خاطرات گروهی نخسا  آمده است... :  روزگاری قریب یکی از اصحاب نخسا به سرش میزند و تصمیم بر اختیار زوجه می گیرد . زیاد وارد مسائل خصوصی اش نمی شویم... اما به سبب مراسم عقد خویشاوندان را در حرم شهدای گمنام دانشگاه جمع می کند... خلاصه کامش شیرین می شود... اما این همه ی ماجرا نبود...

ماجرا ی آنروز آنجا ختم شد که یک جای خلوت، گوشه ای آنطرف تر از دانشگاه ، او را با دست و پای بسته از صندوق عقب ماشین به زمین پرت کردند ... و او انتظار زوجه اش را می کشید تا نجاتش دهد ... . 


شرح ماجرا را در اینجا بخوانید...

این گونه بود که آن بلا دیده در وبلاگش توصیه می کند...


آنچه در مراسم جشنشان گذشت بماند برای بعد ... الان در فکر تدارک برنامه عروسی اش هستیم...

قلب من از پنجه ی گمنام چه ها می کشد

فرقی نمی کند ، بالا می روی یا پایین... از جاده می آیی یا از دل کوه... مسیرت مهم نیست ، تو به حرمی خواهی رسید که آرامش و امنیت در آن موج میزند

حرم شهدای گمنام ، همان امام زادگان عشق،همان اهل خمول که به نام بی نیاز بودند و دنبال جوهر سرخ برای نامه شان از هر چه نان و نام و مقام گذشتند . همان مجهولون فی الارض و معروفون فی السماء که پیشه ی مادری گرفتند و پر کشیدند... .  در دل خاک غربت... دور از چشم اهل خانه... 

.

.

.

و مادر همیشه آرامش می دهد... با او درد و دل می کنی  و از دنیای بزرگ تا نا بسامانی های قلب کوچکت سخن بی پرده میگویی .

راستی من همیشه مادرم را آنجا زیارت کردم...

حرم شهدای گمنام دانشگاه شیراز


+ آنجا سایبانش فرق می کند... گل هایش بوی دیگری به خود گرفتند... آرامشش شنیدنیست... اصلا دنیایش فرق می کند .

+ وقتی دلت می گیرد روانه می شوی ... شاید بین راه خسته شوی آه بکشی و لذت ببری... وقتی رسیدی اول لبخند میزنی... ، ...و ما بقی صحنه های نگفتنیست...  اما همیشه آخر قصه دلتنگیست...

اللهم ارزقنا همان روز های خوش... 


چن تا عکس فصلی...


شادی روح مادر و فرزندانش صلوات

التماس دعا

نخسالوژی...

چه کسی بابا بزرگ نخسا را می شناسد؟؟؟


بیشتر بدانید در ادامه ی مطلب...


غریبه ها زور نزنن...

رمزش اسمشه...


ادامه نوشته

شرهانی ...

هوای یه شرهانی به سر داشتیم...

هفته ها رو که زیرو کردیم فهمیدیم کی باید بریم... مصادف شده بود با لیله الرغائب...  

خلاصه حرکت بعد از هیئت غریب مدینه ... شب ولادت امام باقر ... و روضه های کل محسن . و این هم بماند...


اولش زیاد بودیم ولی یکی یکی به هر دلیلی انصراف دادن... تا شدیم  پونزده  تا با یه اتوبوس و یه جاده خاکی...

 تا حرکت ، خاطره زیاد بود... ولی بماند...

به شهر شوش رسیدیم و آرزوی دیدن کاروان نود و شش شهید هم مستجاب شد... و این هم بماند...


پرچم هاش پیدا شد . دیگه پیاده شدیم ... پا برهنه...  تجربه ی گرمای خرداد ، داد ما رو هم به باد داد...

به یادمانش رسیدیم اصلا یه طوری شدیم ... (!!!)  عجب شهیدی ... حتما خیلی مادری بود ... تنها و غریب ... و روضه ی کل محسن. و این هم بماند...

 

به علت برنامه هایی که تو ذهنمون بود بعد ناهار ، خوابیدیم و قبل اذون مغرب تو معراج شهدایی که هزاران شهید ، درونش شکلات پیچ شده بودن جمع شدیم و زیارت وارث و روضه های محسن و این هم بماند...


 ساعت دو بامداد بود که بیدار باش داشتیم... به هر زحمتی بود ... البته کسی جرات مقابله با خواب سلمان ، آشپزمون و نداشت...

خلاصه ... شب شهادت امام هادی چه لیله الرغائبی می شه کنار یه شهید گمنام تنها تو شرهانی گرفت؟!!!

همون که نمیشه حسش کرد... 

و روضه های کل محسن و آرزو های شش گوش و این هم بماند...


دوباره خواب و ...

صبح حرکت به سمت کانال ... و روایت جناب سرهنگ و روضه های کل محسن ...

برگشتیم و نشستیم  رو به سمت کربلا ...تو گرمایی که تا به حال تجربه ی هیچ یکمون نبود... کربلا آرزو می کردیم... و این هم بماند...


بعد ناهار داشتم با دفترچه های محسن ور می رفتم و می خوندم که صدای محسن کم کم زیاد شد و حسابی سرخ شدیم ! ...  و روضه های کل محسن و ...


و من اصولا وداع دوست ندارم... پس ازش حرفی نمیزنم ... و این هم بماند...

این بود داستان سومین سفر من به شرهانی

خرداد 91 - شرهانی 


خودم خیلی  با این سفر نامه ی کوچولویی که بعد از سفر نوشته بودم حال می کنم... که حالا تصمیم گرفتم تو سنگرم سیوش کنم . 

چن تا عکس هم تو ادامه مطلب هست که فعلا رمز داره... البته عکاسش من نبودم...


ادامه نوشته

باران

وقتی باران می بارد چقدر دلم ، حرفش می آید . 

اما اینجا ، شهر ما ، شهر صاحب زمان ، بارانش طوفانیست... می ترسم به حرف هایم سرایت کرده باشد ... پس سکوت می کنم... و از صدای باران حرف های شما را می شنوم...

لطفا آررم تر...



برای خدا :خدایا ادامه دهی خانه ی ما جزیره می شود... هنوز قایق نساختیم ... و من فکر نان فردا شب هستم...

+برای مصطفی : آنقدر نرفتیم که دریا خودش آمد...


+برای خودم : پنجره را می بندم  ، باید بروم حنجره آزاد کنم که ببار ای بارون...


+برای عشق : این هم از عنایت توست یا حسین ...

التماس دعا ...        

باشه...

 به هر کی زنگ زدم تا تنهاییمو باهاش قسمت کنم پیگیر قضیه ی دربی بود

من ، تنها با یه عالم از غم تو سینم برا اینکه آروم بگیرم، می شینم و دربی می بینم

جیغ مسیجینگ درومد ... "ساعت داره میگذره ... یعنی امروز هم روز ظهور نیست؟" ...آخ که چقد من به انتظار گل ، زل زدم به صفحه ...

صفحه رو بستم...



نه تو تنها نیستی... هنوز بوی کربلا میدی... بگو حسین...

حسین................. حسین.................. حسین....................

جانم ... دیدی چشات نم گرفت ... آقا تو دلته... نا امید نشو ... دلت گرفته؟ بگو حسین...

این هم گذشت...


نه . باید داد کشید ... باید خالی شد ... هی نگاه به ساعت ... 

سوار ملخ شد و راه افتاد ... خوبی ملخ اینه که میشه روضه سر داد... و وقتی  صدا به کسی نمیرسه داد کشید ... و وقتی کوچه ها خلوته اشک ریخت...

از چن تا چراغ قرمز بی هوا گذر کرد ... تا رسید...

وای... روضه اش روضه های یک کوچه ... روضه ی داد... همش از غریبی خواند... همش از علی و فاطمه ... همه جا صدا بود ... امون از دل زهرا... ولی اون ناخواسته همش می گفت ... امون از دل حیدر...

گره هاش کم کم وا میشد...

این هم تمام شد...


من و خدا و حسین...

شب های قدر بود ... دستم خالی ... رو میزدم  حسینا  شما وساطت کن ... پیش خدا آبرویی برام  نمونده

حالا دیگه خدایا شما وساطت کن ... کودکی کردم... یکاری کن دوباره آقام نیگام کنه...

...

آبروی عشق را بردی... گند زده ای به رابطه ... کم برایت ارزانی شد؟ مگر چند روز گذشت؟؟؟ 

سکوت ... باشه... دیگه لال میشم از این شور و شین  ...  حق داری آقا ...


امید... 

دلم از دست آقایی که دلم را برد ، بد جوری گرفته... شش گوشه و خاطراتش که برایم زنده می شود مرا  می کشد ...

مشهد ، حرم ، ورودی باب الجواد ... یا که صحن گوهر شاد ، خاطرات همه ساله اش را که مرور می کنم دوباره جان می گیرم...

 

چن روزیست منتظرم آقا ... تا دوباره شروع کنیم عاشقی را...


همه از غریبی خواندند... همه گفتند امان از دل زهرا و من زمزمه میکردم امان از دل حیدر...


کسی چیزی فهمید از این نوشته؟؟؟ بیخیال...

ادامه نوشته