باران
وقتی باران می بارد چقدر دلم ، حرفش می آید .
اما اینجا ، شهر ما ، شهر صاحب زمان ، بارانش طوفانیست... می ترسم به حرف هایم سرایت کرده باشد ... پس سکوت می کنم... و از صدای باران حرف های شما را می شنوم...
لطفا آررم تر...
برای خدا :خدایا ادامه دهی خانه ی ما جزیره می شود... هنوز قایق نساختیم ... و من فکر نان فردا شب هستم...
+برای مصطفی : آنقدر نرفتیم که دریا خودش آمد...
+برای خودم : پنجره را می بندم ، باید بروم حنجره آزاد کنم که ببار ای بارون...
+برای عشق : این هم از عنایت توست یا حسین ...
التماس دعا ...
+ نوشته شده در ۱۳۹۱/۰۶/۱۲ ساعت 20:5 توسط ثارالله
|
یا ثارالله..