وقتی باران می بارد چقدر دلم ، حرفش می آید . 

اما اینجا ، شهر ما ، شهر صاحب زمان ، بارانش طوفانیست... می ترسم به حرف هایم سرایت کرده باشد ... پس سکوت می کنم... و از صدای باران حرف های شما را می شنوم...

لطفا آررم تر...



برای خدا :خدایا ادامه دهی خانه ی ما جزیره می شود... هنوز قایق نساختیم ... و من فکر نان فردا شب هستم...

+برای مصطفی : آنقدر نرفتیم که دریا خودش آمد...


+برای خودم : پنجره را می بندم  ، باید بروم حنجره آزاد کنم که ببار ای بارون...


+برای عشق : این هم از عنایت توست یا حسین ...

التماس دعا ...