دو شب و که خواب موندیم . بذار شب آخری تلافی کنیم. البته صبح بعد اذون قراره حرکت به سمت کربلاست... پس چن ساعتی بخوابیم بد نیس... خیلی هم خسته ایم و خلاصه خواب شب آخر ...

همینطور هی برنامه خواب میچیدیم تا رسیدیم اتاقمون...

چشممون روشن . اتاقمون برنامه حنابندونه... چقد آدم؟.. چقد پا ؟.. چقد حنا؟..

یکمشم سهم پاهای ما شد ... با همون حنا رو بازوهام نوشتم کلب الحیدر

بعد رفتم حرم حیدر

*****

از کنارش جدا نمیشدم

محاصنش حدودا دو وجب می شد خواست موهای سرشو مرتب کنه فهمیدم  از چار پن وجب هم گذشته...

قد رشید . چارشونه . خیلی هم مرتب و با وقار...

نشست روبرو ضریح...

فقط نگاه میکرد... انگار نگاهاش تمومی نداشت...

دقیقا دو سه ساعت بعدشم اومدم  همون حالت همش نگاه میکرد... نگاه... مبهوت می نمود به بالاسرش نگاه...

*****

حس و حال هیچی غیر از یه جامعه خالی کنج حرم نبود...

گفتم برم زیر ایوان طلا فقط بخوابم... خواب...

چن قدم اون طرف تر بچه ها وداع داشتن : خدا حافظ نجف... سلام ای کربلا ...

که من اصن خوش نداشتم خداحافظی رو . وقتی از حرم بر می گشتم 

وقتی از درب خارج می شدم... وقتی چار دست و پا پیشونیمو رو خاک گذاشتم ...

وقتی نگاه به بازوم کردم ... وقتی کلب الحیدر رو صدا زدم ... گفتم سگ همیشه جلد صاحب می مونه

*****