آهـــــــ بــابــا آهـــــــ
از پی هم با غربت و آهــــــــــ... و انتظار
روزها چاه حفر می کرد و شب ها درد و دل با آن ...
گاه بین نخل ها . گاه کنار یک چاه .سیحه میکشید آهـــــــــ زهـــــــــــــرا آهـــــــــ ...
و در انتظار یک دمـــــــــ...
و
زمانش رسید . کوله بارش را بست. از دنیا که چه می توان گفت از یتیمانش هم دل کشیـــــــــــــــــــــد
دلشوره ای با خود نداشتــــــــ یک نفر او را می خوانــــــــــــد
آرام گام برمی داشت...
و
دلشوره های زینب باز سر گرفت...
بی قراری اش قرار زینب را بـــرد.
مدام زیر لب آیه ی استرجاع می خواند...
زینب که شنید تب کرد...
امشب را با ما بمان...
کاش زهرا بود تا باز حائلی می شد...
و
نماز و قرآنی و مناجاتی که داشت و ...
میرفت تا حسابش را با دنیا صاف کند...
مثل همیشه تنها. از کوچه ها گذر کرد ... و از خاطراتش...
خود اذان گفت ... اذان آخر...
به نماز ایستاد ... و رکوع ... و سجده ...
و تمام آرزوهایش در یک ضرب خلاصه شد .
و ضربی که مرهم زخم های دلش بود ...
و... .و ضربی که صدایش فزت و رب الکعبه بود...
و اما ضربی که فرق عالم را شکست...
و ضربی که دنیا را یتیم کرد... و یتیمان را چشم در راه...
و... وتهدمت والله ارکان الهدی
آهـــــــ بــا بــا آهــــــــــــ
و
دیگر مهمانداری زینب تمام می شد و حال باز پرستاریش...
و باز بی قراری کنار یک بستر . مثل آن روزها... و اشکی که در چشمانش حلقه زده .
و زینب صبرش صبر بود... و ام المصائب
...
جان عالم به فدایت یا علی ... تو و یک ضرب خورده و هزاران ضرب شنیده...
یا ثارالله..