سگ را به حرم راه مده،
عیبی نیست
استخوانی بدهی تا به ابد بیدارم
کنج ویرانه ی خود پارس کنم
چشم هایم دگر عادت دارند
کاروان می رود و می مانم
و غزل میخوانم
غزل هجر و فراق...
گاه گاهی روضه...
بی کفن!
تو چرا تشنه شدی؟؟؟
آه ، اربابــــــــــ
همین بس که بگویم تو چه بی حد
هدف دشنه شدی...
تو چه بی حد...
تو چرا؟؟؟
بس کنم
سر ِ پُستم بروم
ترسم این است که بی حال شوم
حرف هایم همه از روضه پر است
بهتر آن است که من لال شوم
*ثارالله*
+ نوشته شده در ۱۳۹۲/۰۹/۲۸ ساعت 11:10 توسط ثارالله
|
یا ثارالله..