قدم به معلم نمیرسید

چوب دستی اش را بالا می گرفت

منم  قدری خم می شدم و دستانم را بالا می گرفتم و هر چه خواهش می کردم اما او میزد...

کف دست و پشت دست برایش فرقی نداشت.

....


....

خدایا. دستانم را بالا می گیرم

و نمی گویم نزن.

تو خود بدن ضعیف مرا نگاه می کنی و ...


شاید همین ندامت من، مرا از آتش دوزخ نجات دهد