قدم به معلم نمیرسید
چوب دستی اش را بالا می گرفت
منم قدری خم می شدم و دستانم را بالا می گرفتم و هر چه خواهش می کردم اما او میزد...
کف دست و پشت دست برایش فرقی نداشت.
....
....
خدایا. دستانم را بالا می گیرم
و نمی گویم نزن.
تو خود بدن ضعیف مرا نگاه می کنی و ...
شاید همین ندامت من، مرا از آتش دوزخ نجات دهد
+ نوشته شده در ۱۳۹۱/۱۱/۱۸ ساعت 16:34 توسط ثارالله
|
یا ثارالله..