هر چه مادر برایش خواند، آرام نشد...
چرا که پدرش آه می کشید!!!
روی دستان پدر با لبخند، پلکهایش را بست، و ...
آنی نگذشت...
و کمی آن طرف تر به دستور ابلیس، هرمله به زانو نشست...
پلک هایش که هیچ، س ر ش را گشود
و پ س ر، سـپــر سینه ی بابا شده بود
+ نوشته شده در ۱۳۹۱/۱۱/۱۱ ساعت 17:33 توسط ثارالله
|
یا ثارالله..