هر چه مادر برایش خواند، آرام نشد...

چرا که پدرش آه می کشید!!!


روی دستان پدر با لبخند، پلکهایش را بست، و ...

آنی نگذشت...

و کمی آن طرف تر به دستور ابلیس، هرمله به زانو نشست...


پلک هایش که هیچ، س ر ش را گشود

و پ س ر، سـپــر سینه ی بابا  شده بود