عجیب است برایم... این روزها... این نماز های باطل... صداهای خفه ... صدایی که خریدار ندارد... 

اصلا بگذریم... بماند بقیه اش...


خواستم شعر بنویسم و هنر نمایی کنم ... یادم افتاد به این بیت

 " دنبالِ شعر و قافيه بودم تمام ِ عُمر       اين شعرها حواس ِ مرا از تو پَرت كرد..."

و بماند بقیه اش...


یا صاحب الزمان...

با کدام بیت با شما حرف بزنم؟ 

- انقده دلم میخوادزیرپاهات سربزارم ، مگه من دل ندارم؟؟؟

- شبهای ماتم آمد، آقا سرت سلامت؟؟؟


خودمانی بگویم ... جوانم... نه این هم بماند ... چرا اینجا؟ 

خلاصه اینکه آقا لباس سیاه را به حساب عیدی غدیرت گرفته ام... به آینه که نگاه کردم لباس آبروداری بود...

پیراهن را که در آوردم . باز مقابل آینه ایستادم... عمیق تر نگاه کردم ... دل سیاهم پیدا شد... رویم نمی شود بگویم چه ها کردم تا دلی را که محرم سال گذشته با اشک روضه صیغلش داده بودم ، خط خطی کردم...

سیاه شد... سیاه... 

فقط همین، به دلم سامون بده...

راستی آقاجان به حق آن روز ها که معصوم بودیم و... یادش بخیر...



از محرم هم همین...

"بس که محمل ها رود منزل به منزل با شتاب

کس نمیداند عروسی یا عزا دارد حسین"




راستی دهه را تا می توانید  در روضه ها شرکت کنید تبیین قیام عاشورا بماند برای بعد از دهه...

با این ده روز راه حسین روشن نمی شود . در دهه مدد بگیرید تا ما بقیه سال حرفتان حرف باشد و ...


برای بعضی ها...

اینقدر پی اصلاح مجالس به میل عقل خود نباشید...

"اصلا حسین جنس غمش فرق می کند

این راه عشق پیچ و خمش فرق می کند"



ارباب ، کاش یک سگ بودمی در کوی تو...

دعایمان کنید...