باز هوای حرمت آرزوست...
دستمو گرفتی با دستای خالی یادته
بخشیدی منو تو صحنت پر و بالی یادته
سحرا من بودم و اون ضریح آسمونی
شابرك ترین دل و گل های قالی یادته
شیشه ی بغض دلم كنار شش گوشه ی تو
می شكست مثل یك كوزه ی سفالی یادته
اما حالا منم و خاطره های یه سفر
سفری به اوج یه عرش خیالی یادته
یه شال مشكی دارم تبركی از حرمت
كه محرما می شه دستمال اشك ماتمت...
+ نوشته شده در ۱۳۹۱/۰۶/۰۶ ساعت 17:31 توسط ثارالله
|
یا ثارالله..