دستمو گرفتی با دستای خالی یادته

بخشیدی منو تو صحنت پر و بالی یادته

سحرا من بودم و اون ضریح آسمونی

شابرك ترین دل و گل های قالی یادته

شیشه ی بغض دلم كنار شش گوشه ی تو

می شكست مثل یك كوزه ی سفالی یادته

اما حالا منم و خاطره های یه سفر

سفری به اوج یه عرش خیالی یادته

یه شال مشكی دارم تبركی از حرمت

كه محرما می شه دستمال اشك ماتمت...